99
یادش خوش اون دوست نتی که همیشه دم از رو راستی و رک بودن می زد .همیشه می گفت مشکل تو اینکه با خودت رک نیستی .معتقد بودآدم بارک بودن باخودش می تونه شخصیت خودشو بهتر بشکافه و اون پوسته های نهفته رو بازسازی کنه. . . وحالا من ب اونجایی رسیدم که اون می گفت .دارم سعی می کنم خود سانسوری نکنم ٬ دارم سعی می کنم با خودم لجبازی نکنم و رک باشم ! . . . هیچ وقت تصور نمی کردم دیدار دوباره عمو و خانوادش آبستن ی تغییر سرنوشت برای من باشه و این دعوت اونا ب ویلا همچین الکی هم نبوده باشه . نوع نگاه عمو و بقیه خیلی تغییر کرده بود و ی جورایی با ی نگاه تحسین برانگیز و خوشایند منو و رانداز می کردن تا جایی که مامان گفت :« غلط نکنم عموت بازم برا ت خواب دیده » ولی خب این چیزی نبود که ب این راحتی بشه در موردش حتی فکر کرد . فرنام حتی ی بار بهم گفت :« من و تو که قسمتون نبود ولی انشالله قسمت فرزام !!!!» این حرف اون هر چند خیلی منو غافلگیر کرد اما گذاشتمش ب حساب شوخی و با خنده ازش گذشتم . فرزام اما بیشتر از گذشته ب من توجه داشت و مهربونتر شده بود در صورتی که همیشه مث سگ و گربه بهم می پریدیم و تحمل همو نداشتیم .هر جا می رفتم ، هر کاری می کردم سنگینی نگاه فرزام رو حس می کردم و این خیلی اذیتم می کرد .شب بعد سیزده بچه ها همه دور آتیش نشسته بودیم و حرف از خاطرات گذشته و بچگیمون می زدیم ومن همچنان داشتم با آب و تاب یکی از خاطراتم با فرنام و فرازنه رو تعریف می کردم که یهو صدای فرزام خنده همه رو قطع کرد و منو بدجور بهم ریخت :« میشه اینقد وراجی نکنی ! میشه ب بقیه هم فرصت حرف زدن بدی»!!!!! یهو جو سنگین شد و من خیلی سعی کردم خودمو کنترل کنم که گریه ام نگیره ولی نتونستم و با ی بغض سنگین بلند شدم و رفتم ی گوشه دیگه ! از لحظه ورودمون مدام منو چک می کرد و هر بار که می دید احیانا با عرفان صحبت می کنم و یا حتی اون داداش کوچیکشون که فقط هجده سالشه زرتی خودشو می نداخت وسط و ب ی بهونه ای منو از اون جمع جدا می کرد و این چیزی نبود که تو فهم بقیه نباشه و من بتونم تحملش کنم !. فرزانه اومدسراغم که بی خیال رفتار فرزام بشم و خودمو ناراحت نکنم .اونقدر عصبی بودم که رو سرش داد کشیدم تا تنهام بذاره ولی اون با سماجت می خواست منو ببره تو جمع .تا اینکه فرزام خودش اومد و با تشر رو ب فرزانه :« میشه تو دخالت نکنی !دوست نداره بیاد اونجا بهتره مارو تنها بذاری » وفرزانه هم طفلی از ترس فرزام رفت و من موندم و اون .خواستم برم که گفت :« بمون می خوام باهات حرف بزنم » اهمیتی ندادم و قدمهامو تند کرد.وقتی دستمو گرفت که :« بمون می گم می خوام باهات صحبت کنم » بیشتر عصبی شدم و رو سرش داد کشیدم :« هی تو ! فک کردی کی هستی ؟ من اون گوشی موبایلت نیستم که هی دم ب دقیقه چکش می کنی ! بهتره مواظب رفتار خودت باشی من فرزانه نیستم که بخوای برام غیرت خرج کنی و رو سرم داد بکشی می فهمی ؟!» انتظار رفتارش رو نداشتم از پشت بغلم گرفت و گفت :« من فقط اینو می فهمم که نمی خوام تو رو با هیچ کس دیگه ای قسمت کنم حتی حرف زدنت با اون ب قول تو دوست خانوادگیتون اذیتم می کنه و . . . و . . . » دست خودم نبود نمی دونم چرا و چطور احساس خوبی بهم دست داد و ی کشش خاصی رو باهاش حس می کردم و وقتی که لباش نشست رو گردنم بیشتر تو این حس لعنتی فرو رفتم و بدون اینکه چندشم بشه و یا از دستش فرار کنم همونطور ایستاده بودم و این اجازه رو بهش دادم تا محکمتر در آغوشم بگیره و منو تو این حس تازه و بی پدر مادر غرق کنه !!! اعتراف سختیه خیلی سخت ! منی که همیشه دم از . . . نمی دونم چی بگم ،می زدم حالا تو آغوش یکی که تا ب الان هیچ حسی بهش نداشتم جا خوش کرده بودم و لذت میبردم .تا اینکه یهو عمو با اومدنش غافلگیرمون کرد و من آی مردم از خجالت آی مردم . . . البته اونقدری که از خود فرزام شرم داشتم از عمو نه ! با این حال خودمو نباختم و با بی تفاوتی ب عمو گفتم :« عمو جان ی سرفه ای ی آهان و اوهونی راه می نداختی خب »!!! و سریع خودمو از فرزام جدا کردم و زمزمه فرزام تو گوشم پیچید که :« همین پرو بازیاته که منو شیفته ات کرده دختر عمو » و من تو قهقه عمو خودمو انداختم داخل سالن و این وامونده دل بدجور ب تالاپ و تلوپ افتاده بود . رنگ و رو نداشتم و ترس داشتم از اینکه قیافه ام داد بزنه که من چه غلطی کردم . عمو ب بابا گفته بودکه با همه ناراحتی که از دخترت دارم رو جریان فرنام ولی ب خواست فرزام و اینکه اون ب من علاقمند شده پا پیش گذاشته و می خواد که ما نامزد شیم ! بابا که بدش نمی یومد و می شد شعف وصف ناپذیری رو تو چشاش دید ب قول خودش عقد دختر عمو پسر عمو رو فلان جا بستن ولی با این حال جوابی ب عمو نداده بود و گفته بود که من نمی تونم بدون در نظر گرفتن دخترم بهت جواب بدم و اون خودش باید تصمیم بگیره و بماند که عمو هم گفته بود :« دخترت زودتر از اینا تصمیمشو گرفته و لزومی نداره ب اینکه من و تو اونو مجاب کنیم ب قبول نامزدی» !!!! حالا بیا درستش کن که هی بابا می پرسید مگه چی کار کردی ؟ مگه عموت قبلا باهات حرف زده ؟ مگه اتفاق خاصی افتاده و . . . تو بد شرایطی گیر کرده بودم و زبونم بند اومده بود نمیدونستم چی بگم ولی با این حال بهتر دیدم تا خودم بهش بگم نه اینکه از زبون عمو بشنوه و این شد که ماجرا رو با ی کمی سانسور براشون تعریف کردم و انتظار ی سیلی و یا بدتر از اون رو هم داشتم و لی بابا شروع کرد ب سیگار کشیدن ومامان هم اینجور وقتا دیگه لام تا کام حرف نمی زد و بابا:« خب ؟ آخرش ؟ یعنی موافقی دیگه اره ؟ » چی می تونستم بگم ؟ چی داشتم که بگم . . . اینو خوب می دونستم که فرزام همینطوریش دو سه تادختر دایی و دختر خاله داره که از خداشونه تا اون بره خواستگاریشون و از اون مهمتر که زن عمو اونارو ب من ترجیح می ده ! من هنوز تو درک این علاقمندی فرزام و اون رفتارش و اون مزخرف کششی که بهش پیدا کرده بودم موندم ! نمی دونم چرا اینطور شد ! وچرا نباید طور دیگه ای می شد ! اون شب هم با همه سخت بودنش گذشت .و از روز بعد فرزام از هر فصتی استفاده می کرد تا با من تنها باشه و من هی فرار و فرار و فرار . . . همش فک می کردم این کشش و اون حس کوچولو موقتی بوده و روز بعد پر می کشه و می ره ولی اینطور نبود و من بدجور حس می کردم که بهش حس دارم و دوس دارم باهاش باشم و از این بودن لذت ببرم ولی، ولی نمی دونم چرا همش ی دردی ی درد بی امون منو از از این احساسات تازه دور می کرد و این اجازه رو بهم نمی داد تا از بودن با اون و هم صحبتیش سرمست بشم . عمو خودش با هام حرف زد و من لال شده بودم هیچی نمی تونستم بگم تا اینکه فرزام رو صدا کرد و گفت :« ایندفعه قضیه فرق می کنه دخترم این من نیستم که می خوام شما با هم باشین این خود فرزام هستش که دوست داره با هم باشین می فهمی ؟ و اینکه چرا فرزام با همه جنگ و جدلی که با تو داشت یهو این پیشنهادرو داد در عین ذوق زدگی منو شوکه هم کرد چه برسه ب تو که همیشه مث خروس جنگی بهم می پریدین ! با این حال خوب فکراتو کن و بعد جواب بده من نمی خوام عجولانه تصمیم بگیری » فرزام « بابا مگه نمی دونی ی مثلی هست که میگن همیشه در پس ی نفرت ی عشق پاک و زیبا هم نهفته اس! شماها همیشه روی اولشو دیدین ب جای اینکه سعی کنین بفهمین چرااین فرزام اینقدر تخس بازی داره با این دخترعمو و . . . » و باز هم تو قهقه عمو و نگاه های زیرکی فرزام من آب شدم و خاک برسر این زمین لعنتی کنن که دهن باز نکرد تا منو قورت بده ! و عمو با رفتنش مارو تنها گذاشت و من باز تو شرایطی افتادم که هی ازش فرار می کردم . فرزام اصرار داشت همونجا بهش جواب بدم و من نمی دونستم چی کار کنم هنوزم مهرداد رو تو قلبم داشتم و اعتراف می کنم که وقتی هم بغلم گرفت مدام اغوش و بوسه های اون ، تو ذهنم بود و این چیزی نبود که من بتونم باهاش کنار بیام ! و از اون گذشته بازم باید اعتراف کنم که تنها مردی بود که بعد مهرداد بهش کشش پیدا کرده بودم ونمی دونستم چی کار کنم با این حال با اصرار های اون ترجیح دادم رک حرفامو بگم و هم خیال اون و هم خودمو راحت کنم تا بعدها از نگفتنشون عذاب وجدان نداشته باشم و این شد که گفتم از اون وامونده دردی که دارم و اون ب قول بابا اعتقاد مزخرفی که دارم و اون ساکت فقط حرفامو گوش می کرد و من با همه سخت بودنش هی آب دهنمو قورت می دادم و هی نفس می گرفتم و دوباره وراجی می کردم . تا اینکه گفت درکم می کنه و همه اینارو خوب می فهمه و فقط می خواد مطمعن بشه که من منتظرش می مونم ! می گفت برا دکتراش میره آلمان و یکی دوماه دیگه می ره و فقط می خواد خیالش راحت بشه که من فقط برا اون می مونم واین مدت بهترین فرصت هست تا من بتونم آروم آروم خودمو از گذشته کنار بکشم و دل ب اون ببندم ! والله بین دو حس متضاد گیر کرده بودم نه اونقدر این حس و کشش محکم بود که بهش بگم آره من منتظرت می مونم و نه اونقدر سبک و سطحی که بگم نه دوست ندارم !!! با این حال بازم گفت:« اونقدر می خوامت که بخوام برا درک کردن این موقعیت تو منتظر بمونم فقط مطمعنم کن که غیر من کس دیگه ای تو دلت نشینه » !!!! فقط گفتم :« اگه اینو نذاری به حساب منتظر موندن آره من حالا حالا قصد ازدواج ندارم و ب کس دیگه ای جواب نمی دم و بهتره بذاریم تا گذشت زمان تصمیم بگیره » واون با گقتن اینکه درکت می کنم و باشه قبول ٬ خیالمو راحت کردو من ی نفس عمیق کشیدم خب تا اینجاش قضیه بین خودمون حل شدنی بود ولی با عمو و بقیه چی کار می تونستم بکنم اونا که منتظر بودن تا من حتما جواب بدم و سریع بساط جشن و نامزدی رو راه بندازن که بازم فرزام گفت :« من بهشون می گم من فقط جواب می خوام و نامزدی رسمی و عقد و اینا بمونه برا بعد پایان تحصیلم چون با وجود تو نمی تونم درسمو تموم کنم و ی جوری بابا رو مجابش می کنم » و بماند که عمو چقدر ناراحت شد از این تصمیم فرزام و گفتش تو داری با آبرو من بازی می کنی من چطور تو روی عموت نیگا کنم یعنی چی که ی بار می گی می خوامش و ی بارم می گی فعلا باشه تا درسم تموم بشه !حس بدی داشتم از اینکه باعث شده بودم فرزام برا خاطر من اینطور سرزنش های عمو رو بشنوه و تحمل کنه و لی اون همش می گفت :« فک نکن ب خاطر توست بیشتر برا خودم هست من نمی خوام نامزد شیم در حالی که تو هنوز یاد یکی دیگه تو ذهنته و همش منو با اون مقایسه کنی و در اینکه منم نمی تونم نامزد کنم و بعد بذارم برم این تعهد نمی ذاره ازت دور بشم و باعث میشه که از اون چیزی که می خوام عقب بمونم بنابراین این فرصتیه هم برا تو که از گذشته ات فاصله بگیری و هم من تا درسمو تموم کنم » دیگه نمی دونستم چی بگم ولی بدجور تو دلم آشوب بود و مونده بودم با خودم چی کار کنم یهویی مهر پسر عمو افتاده بود تو دلم و داشت اروم آروم منو جذب خودش می کرد . بدجور تودرک خودم موندم ! چرا باید اینطوری بشه و چرا نباید طوری باشه که من دوس دارم ب اون جهت سوق بدمش ؟! دیگه همه باخبر شده بودن که من و فرزام حرفایی زدیم و قرارهایی رو برا آینده ای که معلوم نیست آبستن چی چی هست گذاشتیم و این وسط فقط لیلی بهم گفت :« من نمی تونم تورو بفهمم ! وقتی احساس می کنی که به ی مرد علاقمند شدی که اونم خیلی دوستت داره چرا این دست و اون دست می کنی ؟ فکر نمی کنی بعدها پشیمون بشی از اینکه الان جواب درست و حسابی بهش ندادی ؟ » نمی دونستم چی جوابش بدم فقط گفتم :« منم ادمم ، منم نیاز دارم ب اینکه دوست داشته بشم و دوست داشته باشم منتها اونقدری که گذشته همه جوره منو تو خودش گم کرده هیچ وقت نمی خوام ب ی مرد بگم دوستت دارم و عاشقتم و لی از اون طرف آغوش و بوسه های اون منو همش یاد یکی دیگه بندازه و از اون بدتر بخوام هی با هم مقایسشون کنم ! پس باید اول تکلیف خودمو با خودم روشن کنم بعد با خیال راحت این عشق رو نثار یکی دیگه کنم »من نمی خوام خودمو گول بزنم می دونم که اگه شاید هر کس دیگه ای بود همون اول می گفتم نه و تمومش می کردم ولی خب ، خودم خوب می دونستم که یهویی به فرزام ی جورایی علامند شدم ولی چندشم می شد از اینکه آغوش و بوسه اون منو یاد مهرداد می نداخت و این بدجور منو بهم می ریخت.با همه این حرفایی که با فرزام گفتم و گفت بازم ترس داشتم از تنهاییمون ! ترس نه از فرزام ترسم از خودم بیشتر بود از اینکه کم جنبه هستم و ظرفیت اینهمه حس رو ی جایی ندارم و نمی تونم بینشون تعادل برقرار کنم . بگذریم .خانواده آقای احدی روز بعد سیزده برگشتن جنوب و ما ب اصرار عمو دوروز دیگه هم اونجاموندیم در صورتیکه خیلی دوست داشتم برگردم خونه . . برگشتنی فرزام دستبند نقره ای رو که دست داشت باز کرد و دستم بست :« تو فک کن این ی حلقه نامزدی هست نمی خواد بقیه هم بفهمن همین اندازه که خیالم آروم باشه ب یادمی و منتظر می مونی بسمه » و حالا دستبند فرزام تو دست منه و من هنوز نمی تونم باور کنم که همه این اتفاقات توخواب و رویا نبوده و همش واقعیته و نمی تونم درک کنم که من ، راحتی تو آغوش اون جاگرفتم و از این حس هم شرم نداشتم و چه بسا که بیشتر دوست داشتم بازم تجربش کنم ولی هر بار ب بهمون دلیل وامونده از این آغوش و اون بوسه فرار می کردم !.
+ نوشته شده در ساعت توسط