26

 با همه اصراری که کردم اما مامان و بابا  نموندن . رفتن تا ششم شهریور . باز من موندم و سیا و ی دنیا دلتنگی . همه خانواده دیروز ناهار تو باغ بودیم . بعد ناهار بود که خانواده پدر خانوم اتابک هم اومدن و من تا چشام ب چشای کثیف و هرز بهروز افتاد ی چیز سختی دلمو فشرد . اتابک هیچ وقت ادم نمیشه حداقلش باید می گفت که اونا رو هم دعوت کرده ( که در اونصورت من عمرا می رفتم با غ ) . نیشخندهای چندش اور اون منو بیشتر و بیشتر بهم می ریخت . دوست داشتم همونجا فریاد بکشم و ب بابا و اتابک بگم که این اشغال رو بندازنش  بیرون . ولی خیلی خیلی خودمو کنترل کردم . ب بهونه خواب رفتم تو اتاق و ی ساعت تموم دنبال ننو  بابا بزرگ گشتم . وقتی پیداش کردم سیا اونو واسم همون جای همیشگی بست و من بی خیال همه ی نفس راحتی کشیدم . تازه داشت تکونهای ملایم نو منو ب خواب می برد که فرنام و خانومش پری هم اومدن . واسه اولین بار بود پری رو می دیدم . فرنام مارو بهم معرفی کرد و من غرق صورت نازو زیبای پری شدم . خداییش خدا تمام زیباییهای عالم رو تو صورت اون ریخته بود . خیلی هم مهربون و ناز بود . ولی مدام نگاهمو از فرنام می دزدیدم  ی جورایی خجالت ٬ ی جورایی . . . چی بگم . طفلی اونم خودش متو جه شده بود که گفت « هی دختره  خب معذرت اینقده لوس نشو . من اگه . . . عمرا اون حرفارو واست پیغام میدادم » واینجا خنده پری بلند شد . جالب که از جریان ما هم خبر داشت . من و پری دوستان خوبی  شدیم و ازم قول گرفت حتما واسه جشنشون برم . سیا با خواهر خانوم اتابک گرم گرفته بود و این منو آزار میداد کشیدمش کنار « با اینا قاطی نشو خوشم نمی یاد » اونم عصبی شد« دیونه شدی ٬ قرار نیست تو از هر کسی خوشت نمی یاد منم خوشم نیاد »کاش می تونستم بدون ملاحضات خانوادگی همه حرفاما بگم .کاش بعدش اونا حرفای منو باور می کردن و کاش میشد برم با مشت بزنم تو دهن بهروز ! ب هر بهونه ای سعی می کرد خودشو نزدیک من کنه ولی من هی فرارو هی فرار تا صدای مامان در اومد  « چته تو مث این بچه های دوساله هی اینور اونور میری . زشته  بشین تو جمع خب » هر وقت که می بینمش یاد اون حرکتش منو ب حد انفجار میرسونه .بعد برگشتن ب خونه  مامان و بابا  شروع کردن ب اماده شدن و من هی می رفتم تو اتاق اشکامو پاک می کردم تا ی وقتی نبینن . هر چی هم اصرار کردم قبول نکردن تا حدی که مامان نیشگون درد ناکی گرفت « خجالت بکش من سن تو بودم دوتا بچه داشتم بعد اونوقت تو دنبال من گریه می کنی ؟» درد نیشگون باعث شدراحت تر گریه کنم . سیا هم دلش پر بود . هر چند می دونستم خیلی دلش می خواست گریه کنه ولی همون غرورش نمی ذارشت . بعد رفتن اونا . با سیا رفتیم بیرون قدم زدن . هر دو ساکت بودیم .بدون هیچ حرفی . دوباره برگشتیم خونه و هر کدوم خزیدیم تو اتاقامون . . .کاشکی این روزا زودی تموم بشه تا ما باز هم همه با هم باشیم .

25

 نزدیکیای ظهر بود که بابا و مامان اومدن مامانی رو هم با خودشون آورده بودن و من مث این بچه های سه ساله از دیدنش ذوق کردم و محکم بغلش کردم و هی چرخ زدم ٬ چرخ زدم . . . تا اینکه با فریاد بابا  واستادم « بشین بابا  بنده خدا استخوناش خورد شد »  ووقتی خوشحالیم بیشتر شد که بابا تونسته بود عمو و عمه رو راضی ب فروش سهمشون کنه و این یعنی نهایت  ارزوی من ولی بابا ی جورایی انگاری ته دلش خالی بود . هم دوس داشت باغ پدری رو داشته باشه و هم اینکه سختش بود ب اونا پول بده  چرا که  این سماجت واسه داشتن باغ باعث شده بود عمو رقم زیادی رو پیشنهاد بده . . . اتابک اینجور موقعها ( که چقدر هم بدم می اد از این اخلاق گندش ) خودشو می کشه کنار ٬ ولی ب قول مامان نیازی نیست بابا اینقدر خودشو اذیت کنه بهتره اون خونه رو ( اونی که واسه سیا گذاشتن کنار  ) بفروشه تا باغ رو داشته باشیم . ولی بابا با اینکه سیا هم موافق بود راضی نیست میگه « اون واسه سیاست و شاید بعدها نتونه بازم تو اون منطقه خونه بگیره واینکه شماها کاری نداشته باشین من هر طور شده این باغ رو نگهش میدارم » ناهار همه دور هم بودیم حتی عمو هم اومد . ی جورایی با نگاه درد ناکی مدام منو نیگا می کرد . میدونستم هر لحظه امکان داره چیزی بهم بگه و مدام از تیر رس نگاهش فرار میکردم و این منو خیلی عذاب میداد . بعدشم شروع کرد ب تعریف از عروس جدیدشون و اینکه حتما واسه جشن نامزدیشون بریم تهران . بعد رفتن عمو بلند بلند شروع کردم ب غرورغر که چرا عمو منو اینطوری نیگا کرد و چرا اون حرفو ب من زد و اینکه من اصلا تهران بیا نیستم اگرم  تا الان می خواستم بیام دیگه نمی خوام . ولی مامان میگه « اگه تو نیای این باعث میشه که زن عمو و حتی خود فرنام این فکرو بکنن که تو از رو حسادت نرفتی » این حرف مامان بد جور منو ریخت بهم . فرنام قصد ازدواج با من رو داشت البته  ب اصرار عمو ، خودش چندان علاقه ای بعنوان یک زن ب من نداشت ، منو خیلی بچه می دید . بابا و عمو حرفاشونو زده بودن ولی وقتی اتفاقی منو  مهرداد رو تو  رستوران می بینه میره و پشت سرشو نیگا نمی کنه دوتا حرف قلمبه هم واسه من پیغام می فرسته  . با این حال خیلی خیلی خوشحالم که  داره ازدواج میکنه . بابا و مامان قراره فردا برگردن و من از الان بغض کردم و ی جورایی دلتنگم . هر چی هم میگم حداقل مامان راضی نمیشه بمونن میگه واسه ششم می یان که بریم تهران . مامان اعتقادات خاصی داره همیشه میگه « یه زن تحت هیچ شرایطی نباید مردشو تنها بذاره » اون این وسط دلتنگی بابا رو ب دلتنگی منو سیا ترجیح میده . کاشکی این لحظات دیرتر و دیرتر بگذره و اصلا فردا نیاد . . .

24

از دیشب تو استرس شدید داشتم دست و پا میزدم . ماهک گفته بود که مامان و بابا راه افتادن و تا صبح می رسن بهتره دست و پامو جمع کنم و اوضاع خونه مرتب باشه . ی خوشحالی  وصف ناپذیری منو مست کرد . ولی ادامه حرفای ماهک که باعث این استرس شد بد جور منو ریخت بهم . اخه ماهک من قربون تو بشم چرا اینقدر فضولی ؟ چرا هر چیزی رو ب خودتون ربط می دین ؟چرا باید کوچکترین حرکت من واسه شما اینقدر مهم باشه که زرتی بابا رو خبر دار کنی بعدشم  بگی « ژامی این یکی اون یکی نیستش ها  حواست باشه » رفتم پای نت تا این استرس دست از سرم برداره . بعد نت بازم دوش گرفتم سرد سرد ولی اینبار مث سگ ب خودم می لرزیدم ولی  عجبا دوس نداشتم از زیر دوش بیام بیرون  دوس داشتم همینطور بمونم و سگ لرزه بزنم تا شاید اروم بشم وهمین جا بود که یهو مامان و بابا اومدن . سریع حولمو پوشیدم و زدم بیرون . با دیدن بابا نتونستم خودمو کنترل کنم بد جور افتادم ب گریه و خودمو بدون اینکه بهش فرصتی بدم انداختم تو بغلش و وقتی دستای محکمش دور کمرم حلقه شد انگاری زیباترین حسهای خوشایند عالم رو ب من دادن ! بابامث همیشه که از حموم در می یومدم  حوله رو رو سرم محکم می چرخوند اینکارو کرد و گفت « من گفتم بیای اینجا ادم بشی ! ولی انگاری هنوزم اون اخلاق گندت رو داری » و بعد قهقه های لذت بخشش تو اتاق پخش شد . خیلی خوشحال بودم که باز هر چهارتامون بعد مدتها با هم هستیم اولین باری بود که  با لذت تموم ناهار می خوردم و فکر رژیم و این کوفت و زهر مارا نبودم . ولی همه چی بعد این ناهار شروع شد  بابا« با هر دوتونم ( هر چند مخاطبش من بودم ) همیشه بهتون گفته بودم  مدام ب خودتون تلقین کنین هر کسی ارزش و لیاقت اینو نداره که اونو حتی واسه ی لحظه تو دلتون بنشونین و اینکه حتی هم اغوشی !!! مخالف دوستان دختر و پسر شما نیستم که خودم بارها اجازه دادم دعوتشون کنین خونه ولی با این اعتماد و این منش که خودتونو گم نکنین ٬ نذارین شخصیت شما و احساساتتونن زیر سوال بره و لگد مال بشه  ٬دوره ای نیست که من شما رو محدود کنم و از روابط اجتماعی برحذر کنم پس خودتون عاقل باشین » و بعد با خشم تمام :« ژامی همیشه می گفتی نت فقط واسه سرگرمی داری استفاده می کنی  پس چی شد ؟ شنیدم خیلی قاطی پاتی شده  اره ؟» از شدت خجالت و ترس نمی تونستم سرمو بلند کنم « چطور ؟ هنوزم همونطوره بابا ! ( اخ ای خدا ماهک مگه من دستم بهت نرسه ٬ مگه نبینمت  خاک برسرت کنم با این احساسات خواهرانه مزخرفت ) » اینجا دیگه نمی شد بذارم تا باز اون جریان ماه پیش اتفاق بیفته باید خودمو از اینهمه حساسیت های اونا نجات میدادم «  خوبه تا حالا هر استفاده ای از نت داشتم خودتون خبر داشتین ! مامان خودش بارها و بارها چت منو دیده  شما هم دیدی . پس چه مشکلیه ؟ من هنوزم همونم . هر چند میدونم این ماهک واستون پیاز داغشو زیاد کرده » « میدونم ٬ شکی هم ندارم ولی اینکه در شبانه روز نزدیک ب ده ساعت بری نت و بیشترشو با . . . وویس بچتی اینکه داره منو اذیت می کنه » دیگه حرفی واسه گفتن نداشتم . فقط اینکه « من بچه نیستم و بهتونم قول میدم این چیزایی که تو ذهن شماها جا گرفته نیست  مطمعن باشین »  بگذریم . داشتم می مردم از اینهمه فضای خفقانی که تو خونه افتاده بود . که باز بابا شروع کرد « بیشتر رو امیراردلان فکر کن ! من اونو خیلی بهتر از تو که دخترمی می شناسم  پس این حماقتهاتو بذار کنار و فکر اینده باش  ٬ در اینصورت من آیندتو تضمین می کنم و کوتاهی ندارم » من فقط لال شده بودم اونقدر ب حد انفجار رسیده بودم که ب شدت خودمو کنترل می کردم تا حرفی از دهنم در نیاد تا وضع از این بدتر بشه . بعدش مامان و بابا  آماده شدن تا برن خونه مامانی واسه روشن کردن وضعیت اون باغ و دوتا خونه ای که بعد فوت بابا بزرگ همونطور بلا تکلیف مونده بود . می خواستم باهاشون برم ولی بابا اجازه نداد گفت « جای شماها نیست  کلی حرف دارم با عمو و عمه تون  پس نیاین » ومن کلی التماس کردم که« بابا تورو خدا هر طور شده  کاری  کن اون باغ مال خودمون بشه ! هر جور شده سهم عمو و عمه رو بخر .خواهش می کنم » بابا فقط خنده ای کرد و گفت هر چی خدا بخواد و رفتن .امیدوارم ی وقتی این باغ دست عموم نیفته که  میره اونجا  ساخت و ساز می کنه و من می میرم واسه  تبر خوردن سپیدارهای زیبایش ، دست عمه نیفته که  هزار تا تیکه اش می کنه  و هیچی از اون صفا و زیبایی اش نمی مونه ،  بعد رفتن  مامان و بابا  تمام حرصم و عقده هامو خالی کردم رو سر سیا و فحش بارونش کردم « مگس ٬ هیچ وقت فکر نمیکردم اینقدر بی جنبه باشی ب چه حقی ب بابا گفتی ؟ تو خجالت نکشیدی همین دوهفته پیش بود اجازه دادم بری دیدن سحر ! شعورت نمی کشه هر چیزی رو اینقدر جدی نگیری ! خوبه خودت مدام تو خونه بودی می شنیدی وویس چت منو  پس این زر زدنای الکی واسه چی بوده ها » طفلی سیا مث موش شده بود  و مدام می گفت « بخدا من چیزی نگفتم  ماهک فضولی کرده  ب جون خودت باور کن  من غلط بکنم اینکارو بکنم » هر چند می دونستم کار سیا نبوده ولی اون لحظه ماهک نبود که من دادمو رو سرش خالی کنم که هر چند اگر هم بود جرات این کارو نداشتم .  با اینکه کلی زحمت کشیدم و لی بابا اینا شام نیومدن و گفتن شب رو خونه مامانی می مونن و من باز هم خواهش که بابا تو رو خدا نذار باغ دست اونا بیفته . ب هر قیمتی شده سهمشونو بخر . و الان تمامآرزوم تو این لحظه اینه که بابا بتونه این باغ رو بخصوص از دست عمو در بیاره . من دلم هوای سپیدار های اونجا رو کرده  دوست دارم برم بازم ننو ببندم و ساعتها اسمون رو تماشا کنم .

23

 صبح که از خواب  بیدار شدم دیدم سیا ی یادداشت گذاشته رو سرم  و رفته « قربونت بشم منو ببخش اخه با مهدی قرار داشتم نمی شد نرم ٬ فدات شم قول میدم دیگه تکرار نشه » اینقده اعصابم بهم ریخت که حد نداشت  خوبه دیشب بهش گفته بودم ماشینو امروز لازمش دارم . باید می رفتم دیدن پریا واسه تسلیت گفتن فوت پدرش . منتها تو همه مانتو شلوارام اونی که ب درد این مجلس بخوره رو نداشتم ب قول مامان یکی از یکی اجق وجق تر . با اینکه چندشم میشه لباس یکی دیگه رو بپوشم منتها رفتم از مونا  خواهش کردم تا یکی از مانتو هاشو بهم بده . اونم باردار هستش مانتوهاش همش گشاد و مث کیسه می موندن . از مانتوهای پارسالشم هیچ کدوم ب دلم ننشست . اونم نامردی نکرد و ی تیکه بزرگ انداخت « حالا خوبه می خوای بری مجلس ختم ها . نکنه باز می خوای منکرات بگیرتت ؟ ب جای اینکه ۱۷۰ تومان پول بی زبون رو بدی ب اونا برو دوتا مانتو مث ادم بگیر بپوش !!!» هیچی بهش نگفتم . ازش تشکر کردم و راهی خونه ماهک شدم .خاک برسر من کنن وقتی من ماهک رو دارم چرا باید ب هر . . . رو بندازم . ماهکم همون حرفای مونا رو زد منتها دلسوزانه تر منم بهش قول دادم تا در اولین فرصت باهام بریم خرید و ی مانتو و شلوار بلند بگیرم . شلوارای ماهک همه فاق بلند بودن و من اینقده بدم می یاد از این تیپ شلوارها اصلا باهاشون راحت نیستم . تازه گشاد هم بودن واسم  مجبور شدم کمربند هم بزنم و این یعنی احساس خفگی یعنی اینکه خیلی اذیت شدم تا برگشتم خونه . پریا طفلی دیوانه وار ضجحه می زد ومن با همه تلاشی که کردم تا نذارم این وامونده بغضم بترکه بازم نتونستم . خیلی خیلی سخته ادم پدرشو از دست بده و خیلی سخت تر این جور مواقع تسلیت گفتنه . مردم و زنده شدم تا تو نستم دو تا چرت بگم . کاشکی هیچ وقت این اشنایی با پریا رو ب بیرون نمی کشیدم . پدرام هم چیزی ازش نمونده بود خیلی خیلی شکسته شده بود . واسش متاسفم خیلی و امید که خدا بهشون صبر بیشتری بده . سیا از وقتی رفته  حتی ناهار هم خونه نیومده و این منو خیلی بیشتر از پیش عصبی کرده . این روزا خیلی با مهدی می پره و من اصلا خوشم نمی یاد . اگه بخواد همینطور پیش بره باز دعوامون میشه . باید بیشتر باهاش صحبت کنم .

22

 صبح ماهک ازم خواسته بود تا ترانه رو چند ساعتی نگه دارم  . من موندم خداییش اینا اگه من نمی یومدم اینجا چی کار میکردن . از سیا خواستم تا شیپی رو تنها نذاره اخه علی اقا خوش نداره شیپی تو خونه شون باشه میگه تو حیاط باشه منم نمی تونم تو این گرما ولش کنم  تو حیاط . ترانه ٬ قربون اون شیرین زبونیهاش بشم « خاله جونی من دلم ی ذله شده بود چلا دیل دیل می یای . واسم علوسک کلیدی٬  منو لو گلدنت می ذالی » اینقده ماچش کردم اینقده لپاشو کشیدم تا طفلی گریه  کرد . حالا هر کاری میکردم ساکت نمیشد ماهک ی جورایی باز داشت شروع میکرد ب نصیحت همیشه هم اخرش میگه « فدات شم من خوبی تورو می خوام » اخه یکی نیست بگه شما خوبی منو می خواین دست از سرم بردارین من خودم کم کم ادم میشم اگه نشدم بعد بیاین بزنین تو دهنم  .می گفت « رو امیر اردلان بیشتر فکر کن . از این بهتر که تو رو همه جوره می خواد ؟ از این بهتر که میدونه تو چه الاغی هستی ولی بازم تورو می خواد ! از این بهتر دیگه چی می خوای ؟؟؟»  چی بگم . برم هر چی ب دهنم می یاد ب اردلان بگم ؟ نه اون گناه داره طفلی ! اون زیادی خوبه  اونقدر خوبه که من خودمو لایقش نمیدونم . برم بازم پیش بابا چرت و پرت بگم باز بزنه تو دهنم . ب مامان بگم که هی ناله کنه و بگه من خوشبختی تورو می خوام ! ب اتابک بگم  که بگه خره دیگه این فرصتا گیرت نمی یاد ! برم ب سیا بگم که سرشو بندازه پایین بگه ژامی خودت بهتر میدونی !!! من خسته شدم . خیلی خیلی بیشتر از اونی که بشه فکرشو کرد . برگشتنی رفتم شالیکوبی  دیدن یکی از دوستام  یهو چشم ب پرچمهای سیاه رو خونه پریا اینا افتاد شوکه شده بودم باورش سخت بود .  پدرش فوت شده بود  و من مات مونده بودم هر چند ی بار بیشتر اون اقا رو ندیده بودم ولی خیلی مرد بود خیلی دلم واسه پریا اتیش گرفت اینجا دیگه نتونستم هق هق گریمو نگهش دارم . پوششم واسه اون جمع جالب نبود واسه همین برگشتم خونه فردا می خوام برم دیدن پریا و بهش تسلیت بگم . کاش . . . کاش هیچ وقت با پریا  اشنا نمیشدم حداقل تو  دنیای بیرون . خیلی سختمه همدردی اونم تو این موارد . خیلی سخته . . .

21

 اين دوش گرفتناي صبح زود اونم سردسرد سيا رو خيلي عصبي كرده ، بعد صبحانه با مهدي رفتن بيرون هرچي اصرار كرد حوصله نداشتم باهاشون برم امروز بايد ب خونه مي رسيدم . پدرم دراومد  تا همه جا رو تميز كردم و بعدش شيپی رو بردم حموم چندروزی بود ازش غافل شده بودم غذاشم ته كشيده و من خيلي خيلي بي حوصله ام واسش از باقي مونده ناهار گذاشتم نخورد خيلي عصبي شدم و داد كشيدم رو سرش ، بعدشم خودمو زدم ب اون راه رفتم خونه اتابک ازش خواستم تا ماشینشو ی ساعتی قرض بده با من حرف نمی زد ب مونا گفت « سوییچ رو بده بهش بگو  هنوزم اعصابم خرابه هی خودشو ب من نشون نده » منم انگار نه انگار که این چیزی شنیدم . رفتم بو سیدمش و کلی معذرت خواهی کردم . واسه شیپی گوشت گرفتم و ی مقدار هم خرت و پرت واسه خونه و برگشتم . برگشتم و باز نت . . . . ی جورایی خسته شدم از این یکنواختی . بیزار شدم از این بیکاری . الان دیگه همه خواسته ام اینکه بابا مخالفتی نکنه تا من دوباره مغازه رو راش بندازم . هر چند میدونم ایندفعه خیلی سفت و سخت گرفته . باید بیشتر مراعات اتابک رو کنم تا اون موقع بتونه  ازم جانبداری کنه و کمک . امیدوارم.

20

 سه ماه گذشت خيلي زود و خيلي سخت . ديروز صبح ماهك اومد پيشم تازه از مسافرت برگشته بودن واسم ي تاپ و شلوارك نازي سوغات اورده بود نارنجي رنگ . از اون و سيا اصرار و از من انكار واسه پوشيدنش ٬ دلم نمي يومد ب اين زودي اين رنگاي شاد رو بپوشم ي جورايي احساس عذاب وجدان مي كردم ولي اشكهاي ماهك و ناز كشيدناي سيامك باعث شد پا رو دلم بذارم و بعد از۳ماه رنگ لباسمو تغيير بدم . با پوشيدن اون لباس و خنده اي كه ناخوداگاه رو لبام نشست و بعدش بوسه هاي ماهك و سيا و من چي بگم ، بعدش بازهم ب اصرار ماهك رفتيم سالن و ابروهامو هم مرتب كردم همون مدلي كه مهرداد دوس داشت .  ناهار خونه ماهك بوديم . تو اون جز گرما  رفتم مزار ولي بازهم  انتظار و انتظار و انتظار اما خانواده ی مهرداد انگاري دوست نداشتن ب اين زوديا برن .حدود دو ساعت تموم منتظر شدم ولي نرفتن و من با ي دنيا حسرت و ي بغض سنگين برگشتم . فقط با خواهرش رو ب رو شدم خيلي سخت بود خيلي چند لحظه اي خيره تو چشاي هم بوديم و بعد زد زير گريه و منو تو بغل گرفت . بهم گفت « بري بهتره مامان حالا حالا ها نمي خواد از رو مزار بلند شه پس برو تا بازهم شاهد خورد شدن  تو و فحش خوردنت نباشم » ومن برگشتم همين . اين روزا خيلي دلم واسه مامان تنگ شده دوس دارم بازم همه با هم باشيم ولي بابا اجازه نميده ميگه حالا كه رفتين بمونين تا ما بيايم و من ديگه نمي دونم اين دو ماه مونده رو چطور تحمل كنم دوري اونا خيلي سخته . نظم زندگيمون ريخته بهم . از غذا درست كردن خسته شدم حوصلشو ندارم بيكاري هم بدجور داره اعصابمومي ريزه بهم ! اتابك هنوزم با من سرسنگينه ب ماهك گله منو كرده بود گفته بود بيشتر مواظب من باشه گفته بود اين خيره سر معلوم نيست با كيا مي گرده ي هم چين فحشايي رو ياد گرفته . ماهك هم سرزنش پشت سرزنش . هر چند خودم هم خيلي پشيمونم و ي جورايي هر وقت يادم مي يفته اون فحشاي زشت رو دادم  از خودم چندشم ميشه ولي خداييش اون لحظه خيلي اروم شدم و لذت بردم مي دونم مهرداد خيلي هم خوشش مي یومد كه من اينطور دهنم بوي پهن گرفته  هميشه مي گفت :« من اخرش هر جور باشه تو رو اونطور كه خودم دوست دارم راه مي ندازم» نيست ببينه اين من چه جورا راه افتاده !!! ولي خب اينقده فك زدم تا ماهك قانع بشه كه من اصلا با دوست خاصي رابطه ندارم و كسي رو من تاثير نذاشته ولي مگه باورش ميشد مدام مي گفت پس از كجا اينا رو ياد گزفتي . اخه چي بايد مي گفتم . اگه مي گفتم نت كه مطمعن اتابك اين كامي رو رو سرم خوردش ميكرد واسه همين گفتم هيچ اينقده تو اين مملكت فحش ميدن خب  ب گوش منم ميرسه .تو فيلما . تو خيابون . الان دو هفته هم ميشه انجمن نرفتم يعنی روم نميشه برم . خيلي تند رفتم و نبايد اينقدر ب بزرگتراي اونجا  مي تو پيدم . هر چند كاميار و پريسا و ليدا مدام پيغام پشت پيغام كه بيا اينقده گوشت تلخي نكن  ولي نمیدونن كه من از خجالتم نمي رم . بذار ي چند وقت بگذره بعد مي رم از نو شروع مي كنم . 

19

من الان ی جورایی خیلی می ترسم از تنهایی! شیپی از اون موقع که بهش قرص دادم خوابیده هر کاری هم می کنم بیدار نمیشه تا کنارم باشه . پریسا هم امشب نامزدش اومده بود دیدنش نتونست بیاد . از ترس اینکه اتابک بفهمه سیا رفته جرات نمی کنم اونجا برم . موندم مونا چرا امشب روناک رو نفرستاد بیاد پیش من همیشه اخر هفته ها شبها می یومدش تا بغل من بخوابه . پشت کامی هم که می شینم هر لحظه تصور می کنم یکی از پشت می خواد دستشو ب من بزنه و این خیلی وحشتناکه . چقدر که مهردا بدش می یومدمی گفت « زن ترسو دوست ندارم ٬ ترس تو هر زمینه ای که باشه نمی ذاره ب رفتارت تسلط داشته باشی اینطوری بچه مونم ترسو بار می یاد » قهقه هاش منو ب وجد می آورد .کاشکی بود . کاشکی الان بود بغلم می کردی تا این تپش ناخواسته دلم آروم بشه . . . وقتی اومدم اینجا بازم بنویسم تا آرومتر بشم  بیشتر ریختم بهم موندم این بیشرفها از اینجا هم دست نمی کشن با این ناسزاهاشون  ب کجا می خوان برسن ؟ من اینا رو اینجا نمی نویسم که آشغالایی مث اونا بیان بخونن و بعدش فحش بارم کنند . فقط می نویسم واسه اینکه تلنبار نشه رو دلم  تا آرومتر بشم همین . . .

18

 تازه دوش گرفته بودم  سیا چایی گذاشته بود تعجب کردم اولین بار بود چایی می ذاشت اونم واسه من . اون هیچ وقت چایی نمی خوره فقط نسکافه ! حدس زدم باید ی درخواستی داشته باشه  واسم چایی ریخت بعدشم شروع کرد ب خشک کردن موهای من « ژامی دوس داری ببافم واست الان نم داره خوبه بعد که خشک بشه بافتشو باز کنی خیلی خوش حالت میشه » دیگه هیچ شکی نداشتم که چیز خیلی خیلی مهمی رو می خواد بگه بهش گفتم بی مقدمه بگو چی می خوای . با کلی  سرخ وسفید شدن  گفت دلش واسه سحر تنگ شده . اینکه بذارم بره دیدنش تا فردا ظهر حتما بر می گرده ! مونده بودم چی بگم اخه اگه بابا بفهمه چی ؟ اگه اتابک بفهمه ؟ درکش می کردم ولی از بعدش هم می ترسیدم انوقت مامان نمیگه چرا گذاشتی بره ؟ نمی دونم کار درستی کردم یا نه ولی خب خودم بارها این روزا رو تجربه کردم و بارها سیا واسم زمینه شو درست کرده بود . گذاشتم بره  منتها  بدون ماشین هم می ترسیدم تنها تو جاده باشه وهم اینکه با نبودن ماشین اتابک شک می کرد و من چی باید جوابشو می دادم ! سریع اماده شد و رفتیم بیرون واسش پول برداشتم و اونو تا ترمینال رسوندم  وخودم بد جور گریه ام گرفت نمی دونم چرا ولی دلم تنگ شد یهو . ماهک رفته بود مسافرت و اتابک هم با دوستاشون رفته بودن پیک نیک . حوصله تنهاییی تو خونه رو نداشتم  با بچه ها تماس گرفتم ولی هیچ کدوم در دسترس نبودن . بی هدف همینطور خیابونا رو زیرو رو می کردم بالا . داشتم پارک می کردم که خیر سرم ی آب میوه بگیرم که یهو یکی از پشت کوبوند . شیپی وحشتناک سرش خورد ب داشبورد و زوزه اش بلند شد هوا ، واین منو بیشتر عصبی کرد .  ی فراری مدل ۲۰۰۷ همیشه دوس داشتم . ی اقای خیلی کلاس و خوش تیپ پیاده شد کنارش هم ی دختر خانوم نازو مامانی نشسته بود و خیلی خونسرد نیگا میکرد . اون اقا ی نگاهی ب ماشینم انداخت و بعد دست کرد جیبش سه برابر اونی که خسارتم میشد گرفت طرف من و گفت« من وقت ندارم خواهش تا افسر نیومده برو » شوکه شده بودم « شما فکر کردی کی هستی واسه من مهم نیست نه خسارت ماشینم و نه وقت شما  الان شما رفتی رو اعصاب من رفتی رو غرور من ، من گدا نیستم اینطور پول در می یاری الان این مهمه واسم که شما معذرت بخوای ! » اون اقا جا خورد « پس اینقدر اینجا بمون  تا جونت در اد ! درضمن دوتا چراغ هم بیشتر خسارت ندیدی منم وامیستم تا افسر بیاد » ولی معلوم بود نمی تونه صبرکنه  نگاهش پراز استرس بود شاید گواهینامه نداشت شاید. . . گفتم مهم نیست صبر می کنیم . ده دقیقه طول نکشید که برگشت « ببخشید من معذرت می خوام نباید اونطور صحبت می کردم  خیلی تند رفتم  حالا اجازه هست برم ؟ » ی جور شعف چندش اوری منو مست کرد گفتم خواهش می کنم بفرمایید منتها خسارت من یادتون نره ! بنده خدا شاخ دراورده بود حتما می گفت این کدوم دیونه ایه . ایندفعه محترمانه اون پولها رو گرفت  طرفم و من ب اندازه همون دو تا چراغ ازشون برداشتم و بای . وقتی نگاهشون کردم هنوزم همونجا واستاده بود  و ماتش برده بود . مردک خیال کرده حالا فراری سوار میشه هر غلطی می تونه بکنه . ولی شیپی هنوزم زوزه می کشید و این منو ب گریه انداخت از وقتی اومدم اینجا نرفتم پیش دامپزشک  مونده بودم چی کارش کنم اون از اون روز که روناک زده بودش اینم امروز  . سرش ی کمی خونی شده بود  . خونه که رسیدم بردم شستمش و بعد ضدعفونی کردم چند تا قرص  هم قاطی غذاش کردم تا بخوابه اینقدر زوزه نکشه . من از تنهایی اونم تو شب تو این خونه می ترسم کاش نمی ذاشتم سیا بره ، جرات اینو هم ندارم برم پیش اتابک اینا  اونوقت مطمعنا  از سیا می پرسید . دلم خیلی هوای گریه داشت هم این تنهاییی چندشم می داد هم دلتنگ سیا شده بودم و هم زوزه خفیف شیپی منو بیشتر  ناراحت می کرد .

17

 صبحونه سیا رو که دادم تازه چشام گرم شده بود  که مونا اومد . ناهار خونه یکی از دوستاش دعوت داشت و می خواست روناک رو نگهش دارم . من موندم خب شما ناهار دعوتی چرا ۸ صبح می خوای بری ها ؟ بخدا داشتم می مردم واسه ی خواب کوچولو . ولی خب مگه میشد بگم نه ؟؟؟ چندتا کاغذ  چسبوندم ب دیوار و ی مداد دادم دستش گفتم  واسه عمه بکش دیشب چی کار کردی ، چی خوردی ! بعدشم همونجا ولو شدم رو زمین تا  ی ذره هم شده بیخوابی دیشب رو جبران کنم که فکر نکنم بیشتر از ۲۰ دقیقه این چرت من طول کشیده باشه  با صدای جیغ روناک و بعدشم زوزه شیپی از خواب پریدم . شیپی دور خودش تکون می خورد و هی خودشو می چسبوند ب من  از اون طرف هم روناک وحشتناک جیغ می کشید مونده بودم کدومشونو اروم کنم ! روناک که خدا خیرش بده ب مامانش رفته وقتی جیغ میکشه ها حالا حالا ها اروم نمیشه  واسه همینم  شیپی رو بغلش کردم تا حیوونی اروم شد بعد رفتم سراغ روناک که حالا ساکت شده بود ولی قربونش برم  هنوز دل دل می زد « ژامی جونی من کاستم بیام بدلت بکابم این شیپی نمی ذاله همش منو میندازه زمین  منم با مداد زدم تو سلش» شاید هر کس دیگه ای غیر روناک بود من الان می زدم تو سر خودش  خیلی طول کشید تا این دوتارو اشتی بدم خدا کنه روناک وقتی بزرگ میشه اینقدر سخت نباشه اصلا نمی تونست شیپی رو  واسه اینکه انداختتش زمین ببخشه و من حیرون این کودک با این گند اخلاقی مونده بودم کاشکی جای زبان خارجه اونم از این سن که هنوز فارسی بلد نیست خوب حرف بزنه  بهش یاد بدیم گذشت رو  .مهربونی رو !  اخرش با قول ی بستنی روناک اشتی کرد و دوباره مشغول بازی شد  ولی هنوز شیپی اروم اروم زوزه می کشید و من هر چی گشتم نفهمیدم این بچه  کجاشو زده  وچطور که حیوونی بعد ی ساعت هنوزم درد داشت . بگذریم . مامانی خودش اون عروسکو همون شب برگردوند گفت « دلش نیومد منو اذیت کنه » یعجب گیری شده این سیا ی ساعت پیش که اومدم پای کامی می بینم ویس رو برداشته نمی تونستم جلو خندمو بگیرم . بهش گفتم این بچه بازیها رو بذار کنار من حوصله ندارم ها ! اولش فقط می خندید  و منکر میشد می گفت « شاید روناک با خودش برده » اخه تو این خونه با اینهمه ات و اشغال  هیچی نبود ب غیر این ویس که اون بچه باخودش ببره ؟؟؟ هر چی تو این چندروزه خودمو نگه داشته بودم یهو اوارش کردم رو سرش که « اینروزا خیلی بی ادب شدی ، واسه من  داری برنامه میریزی ، ژامی شبا نت نرو! ژامی میشه امروز نری انجمن ، ژامی دیگه این پریسا نیاد اینجا خوشم نمی یاد ! ژامی شام و ناهارو یکی نکن ! ژامی . . . وهی گفتم و گفتم تا ی وقتی دیدم اصلا سیا نیست  وویس رو گذاشته رو کامی و رفته این اخلاقشه  وقتی می فهمه زیادی تند رفته و از اون بدتر من اینقدر عصبانی میشم یواش میذاره میره برعکس اتابک اینجور موقعها دوس داره بیشتر حرص بندازه ب جون ادم . هر چند من جرات نمی کنم  پیش اون صدامو بلند کنم .مهرداد همیشه می گفت « این اخلاق گندتو بذار کنار وقتی عصبی میشی مهلت نمی دی ، طرف حق داره بره باتو دهن ب دهن نشه » .

16

 من تو این چندروزه چه دردی کشیدم . بعد اینکه پنج شنبه از گورستان برگشتم اونقده  گرمم بود دوباره ی دوش اب سرد گرفتم  بعدشم که کولر هم مدام روشن بد جور سرما خوردم .  تا امروز که ۹ تا پنی سیلین زد . سیا  شب اول مدام  پاشویه می کرد منو طفلی  تا صبح نخوابیده بود .  سوپ هم پخته بود ولی اونقده بی مزه بود  که با بدبختی خوردمش  خودشم فهمیده بود برا همین رفت  مامانی رو اوردش تا مراقبم باشه ، مامانی منو مست میکنه با قصه هاش بازم ب یاد دوران کودکی  واسم قصه می خوند و هی موهامو می بافت و هی باز می کرد  ی مدل دیگه می بافت . گردنم درد گرفته بود ولی دلم نیومد دلشو بشکنم  همیشه از رنگ و  بلندی موهای من خوشش می یومد . مامانی تو این دو سه شبه که پیشم بود خیلی منو آروم کرد  شبا کنارم می خوابید  و من تو بغلش ی لذت خاصی داشتم ی جورایی هم دلتنگ مامان شدم . ی چیز دیگه  الان که نگاه می کنم می بینم مامانی اون عروسک رو برداشته حالا کجا گذاشته یا با خودش برده خدا می داند خیلی اعصابم خورد شده  فکر نمی کردم این کارو بکنه  هر چند می گفت زشته با این سنت عروسک بغل می گیری می خوابی ، ولی نه اون نه کس دیگه ای نمی دونه که این واسه من فقط ی عروسک نیست  همه چیزمه ! دومین کادویی بود که از مهرداد گرفته بودم بعد شیپی . سیا هم  گیر داده شبا نرم پای نت . منم نمی خوام اذیتش کنم  یعنی بیشتر می ترسم که حرفشو گوش نکنم اونم دلخور بشه بره ، این روزا بد جور داره دلتنگی سحر رو می کنه ، اگه بره من تنها میشم . ولی خب  بخواد برگرده هم بابا بهش اجازه نمی ده درکش می کنم  امروز با سحر تماس گرفتم گفتم : موقعیت سیا رو درک کنه  سعی می کنم تو اولین فرصت کاری کنم بتونه بره دیدنش . 

15

نیم ساعت پیش بابا باهام تماس گرفت . اونی که ب هق هق های من توجهی نداشت ، اونی که ی بار هم تو این  چند وقته تماسهای منو جواب نمی داد ، اونی که می گفت اینجا بمونم تا آدم بشم ،اینجا بمونم تا اون چشش نیفته تو چشم تا برخلاف میلش دستش روم بلند بشه ! کلی قربون صدقه من رفت . کلی معذرت خواست که  گذاشته اینقدر  رفتارش آزارم بده . یه دل سیر گریه کردم « من خیلی دوستت دارم » اگه می دونستم اینقدر نوشته هام روش تاثیر داره زودتر از اینها حرفامو واسش می نوشتم . سیا  یکی از دوستای دوران نوجونیشو  دیروزدیده بود و امروز ناهار دعوتش کرده بود . پسر خوبی بود و من خوشحالم که سیا هم از این تنهایی در اومده  اون با دوستای من میونه خوبی نداره  یعنی ی جورایی اونا رو مزخرف می دونه بخصوص کامیار و پریسا که اصلا چش نداره ببینتشون . ولی بازم امروز خیلی رو اعصاب من راه رفت . نمی دونم چرا اینطوری شده  مدام ب پوشش من گیر می داد و اخرش مجبور شدم لباس عوض کنم این روزا خیلی عوض شده و من تو درک این رفتارش موندم . الانم با مهدی رفته بیرون می دونم که بیاد باز هم ی بحث درست وحسابی داریم  . هرچند طفلی اون چیزی نمی گه  و مثل همیشه این منم که شروع می کنم . مهم نیست . ولی خب سعی می کنم خوشحالی امشبمو با بحث با اون از بین نبرم .